تبليغاتX
mowj.ir افرنگ

1.                 آبان‌ماه 83، دكتر پيروز مجتهدزاده، رييس وقت مركز مطالعات استراتژيك خاورميانه‌اي لندن، در سخنراني‌اي در دانشگاه فردوسي، به نكته‌اي كليدي پيرامون پرونده هسته‌اي ايران اشاره نمود؛ اينكه اروپا و غرب، مراكز قدرت در ايران را نمي‌شناسد و از طرف ايراني مي‌خواهد، تيمي را براي مذاكرات بفرستد كه تعهداتش، ضمانت اجرايي داشته باشد

مسئله رهبري در ايران و اينكه براستي چه كسي ايران را رهبري مي‌كند، دغدغه‌اي است كه از زمان فوت امام خميني همواره مطرح بوده و در محافل خصوصي، گمانه‌زني‌هاي متعدد و مختلفي پيرامون آن مي‌شده است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 |
به بهانه اجرایی شدن دستورالعمل جدید ناظر بر فعالیت نشریات دانشگاهی

پیش درآمد

تقارن 16 آذر، روز دانشجو، و اجرایی شدن دستورالعمل جدید ناظر بر فعالیت نشریات دانشگاهی، مصوب شورای‌های مرکزی ناظر بر نشریات دانشگاهی، بهانه‌ای شد تا به بررسی تطبیقی این دستورالعمل، و دستورالعمل‌های قبلی و نیز قانون مطبوعات بپردازیم


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 |

امسال هم مانند چند سال اخير، با نگاه به آمار ورودي‌هاي دانشگاه‌هاي کشور، افزايش پذيرفته‌شدگان دختر به چشم مي‌خورد. رويه‌اي که چندي پيش مسئولان کشور را بر آن داشت تا با  افزايش مهلت معافيت سربازي براي فارغ‌التحصيلان دوره متوسطه تعادلي جنسيتي بين ورودي‌هاي دانشگاه برقرار کنند. اگر چه اين  استدلال منطقي به نظر مي‌رسد که پسران با پيش رو داشتن خدمت سربازي، شانس کمتري براي ورود به دانشگاه دارند، اما نبايد دليل اين تغيير و تحول جديد را در قانون سربازي جستجو کرد که چندين دهه از اجراي آن مي‌گذرد


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در شنبه سی و یکم شهریور 1386 |

شاخه هم‌خون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز

آفتابي است هوا، يا گرفته است هنوز

من در اين گوشه که از دنيا بيرون است

آسماني به سرم نيست

                        از بهاران خبرم نيست

آنچه مي‌بينم، ديوار است

آه اين سختِ سياه، آنچنان نزديک است

                        که چو برمي‌کشم از سينه نفس

                                                نفسم را برمي‌گرداند        

ره چنان بسته، که پرواز نگه، در همين يک قدمي مي‌ماند

کورسويي ز چراغي رنجور، قصه پرداز شبِ ظلماني است

نفسم مي‌گيرد

            که هوا هم اينجا زنداني است

هر چه با من اينجاست

                        رنگِ رخ باخته است

آفتابي هرگز

            گوشه چشمي هم، در فراموشي اين دخمه نيانداخته است

اندر اين گوشه خاموشِ فراموش شده

                                                ياد رنگيني

                                                            در خاطرِ من گريه مي‌انگيزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم، دارد مي‌گريد

چون دلِ من که چنين خون‌آلود، هر دم از ديده فرو مي‌ريزد

ارغوان

اين چه رازي است که هر بار بهار، با عزاي دلِ ما مي‌آيد

که زمين هر سال، از خون پرستوها رنگين است

اينچنين بر جگرِ سوختگان، داغ بر داغ مي‌افزايد

ارغوان

پنجه خونين زمين

                        دامنِ سرخ بگير، وز سوارانِ خرامَنده خورشيد بپرس

                                                               کِي بر اين دره‌ی غم مي‌گذرد

ارغوان

خوشه خون

بامدادان که کبوترها بر لبِ پنجره بازِ سحر، غلغله مي‌آغازند،

جامِ گلرنگ مرا، بر سرِ دست بگير

                                    به تماشاگه پرواز ببر

آه

بشتاب که هم‌پروازان، نگران غم هم‌پروازند

ارغوان

            بيرق گلگونِ بهار

                        تو برافراشته باش

شعرِ خونبارِ مني

            يادِ رنگين رفيقانم را

                        بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ناخوانده من

ارغوان

شاخه هم‌خونِ جدا مانده من

سایه

نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 |

يک شاخه گل تا نشان دهم که تو در ياد مانده‌اي. يک شاخه گل براي روزي که رفتي و آتش به جانمان انداختي. يک شاخه گل براي بابا. يک شاخه گل براي پدري که هميشه در من زنده است. يک شاخه گل براي درس‌ها که دادي تا زيبائي نميرد. يک شاخه گل براي تنهائيت که دارد پنجاه ساله مي‌شود، با تو. يک شاخه گل براي صبوريت که دارد بيست و چهار ساله مي‌شود، با تو
پدر رفت

آي مردم، آي بچه هاي قصه، آي بچه هاي ديروز، دست اين بچه را به دست بگيريد تا در خاطرشان بماند براي ساليان، اين ثروتي براي او. دستش را بگيريد، دست بچه را و سوار بر کول بابا رو به کوه‌هاي ساريگل. از آن جا جاپاي بابا، سياه‌خانه و انگران و بوداق را دنبال کنيد به سوي سالوک
آي شهر من، آي شهر ساکت و دلمرده من، آي شهر خسته و تنهاي من، به تماشاي بابا نمي‌روي؟ نشسته روي مخده، با آن بيان نغز و پر درد و فاخر. چرا نشسته‌ايد؟ يک شاخه گل براي آن پدر رفته، يک شاخه گل براي جنازه هجده ساله برادرکه برگردانده شد به خانه، اما خيلي دير، براي افتخار يک شهيد. شاخه گلي براي ابديت يک روح. يادش بياوريد نشسته تو زير زميني پر از بوي ترياک و دلمردگي. وقتي مغزش کش آمد و حرف زد. دردنامه تلخ يک پدر

ديشب تلفن کرد، و کسي بغض رادر گلوي پدر نشنيده است به نظرم. شکستن را که ديگر چه بگويم

آي مردم
نوک پا، آهسته تا که مبادا شيشه نازک تنهائي و رنجوريش بشکند. آي شهر مرده، اگر شما را دلي بود و زندگي خاک بر سر مجالتان مي‌داد، بايد به قاعده شاخه شاخه گل‌ها مي‌رفت تا نوک ديوار، تا پدري که دراز کشيده بود پشت پنجره، در قوروق بيمارستان مي‌ديدشان. شاخه‌اي افتاد در حياط. کوچه بند مي‌آمد
مثل آن وقتا که در همين کوچه، پدر پا به پا  مي کرد در انتظار پيکر برادر. همان که در خانه پهلوئي، کز کرده، زير پوستين. حالا پدر آن جاست. آمده از بيمارستان. چشم پدر بسته و چشم شهر روشن

یکی تان روی برگی بنویسید و به گلی سنجاق کنید که پدر رفت

پ.ن: این نوشته وامدار مسعود بهنود است

نوشته شده توسط محسن در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 |

1.  بيش از دو ماه از آغاز فاز دوم طرح ارتقا امنيت اجتماعي که تحت عنوان مبارزه با اراذل و اوباش، از سوي نيروي انتظامي جمهوري اسلامي ايران پيگيري مي‌شد، نمي‌گذرد. طرح با دستگيري هماهنگ تعدادي از افرادي که به عنوان اراذل و اوباش با همکاري نيروهاي اطلاعاتي شناسايي شده بودند، کليد خورد. روزنامه‌هاي صبح روز بعد، پر بود از عکس‌هايي که اين افراد در محله‌هايشان، توسط نيروهاي نقاب‌دار نيروي انتظامي، دور گردانده شده و مورد ضرب و شتم قرار مي‌گرفتند و عکس معروف آفتابه‌اي که از گردن يکي از همين افراد آويخته شده بود. در کمتر از دو ماه، دادگاه بدوي، تفهيم اتهام، دفاع، بررسي، صدور حکم، درخواست تجديد نظر، دادگاه تجديد نظر، صدور حکم دادگاه تجديد نظر، احتمالا ارجاع به ديوان عالي اداري و... همگي برگزار شد! و نتيجه، حکم اعدام براي 12 تن بود که تايم‌آف بين صدور و اجراي حکم هم در همين بازه زماني کمتر از دو ماه گنجانده شد و روزنامه‌هاي صبح دوشنبه خبر از اجراي حکم اعدام اين 12 نفر را دادند


ادامه مطلب
نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هفتم مرداد 1386 |